تبليغاتX
دست نوشته های یک...
دردها گاه چنان سنگینی می کند که ناچار به نوشتنم...

نفس در سینه نمانده، دیگر جایی را نمیتوانم ببینم،  نمیتوانم بایستم با آنکه حسی در پاهایم نیست...

روزگار عجیبی را سپری میکنم، در ناکجاآباد با ساکنانی غریب که حتی مرا حس نمیکنند نمیدانم نمیخواهند یا نمیتوانند...

تنهای تنهام بارها زمین خوردم، زمین سنگلاخی کوهستان صعب العبور نه توانی برایم گذاشته نه ...

از میان شهر  میگذشتم و  غریبه ها مرا نمیدیدند، اما چرا؟ من که هستم و  خوب بودنمو حس میکردم، هدف بزرگی مرا میکشید...

غریبه ها از پنجره خانه های غم زده شان مرا می نگریستند... تف و لعن و نفرین نثارم کردن... کاش مرا نمیدیدن...

برای ناکجاآباد باید بروم، دیگه جایی را نمی بینم، حس میکنم به پایان رسیدم... صدای نفسهام که به سختی خارج میشود را می شنوم... دیگر تمام است...

یک دست را زیر سرم احساس کردم ... از غریبه ها بود...

بلند شدم، غریبه پشت سرم ایستاده بود، حتی توان برگشتن و دیدن چهره اش را نداشتم، به حرکتم ادامه دادم... ضربه سنگینی را بر پشتم احساس کردم... به سنگینی تمامی کائنات...

و خود را در حال سقوط یافتم... از دره ای که انتها نداشت...

تنها کاری که پیش از نیستی میتوانستم بکنم تفکر محض بود... چقدر ازش دور شده بودم...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 0:53  توسط ف. پاکزاذ  | 

صدایی که همواره صدایم میکند در اوج یا در زوال هم پر کشیدنم را می نگریست و هم طاقت دیدن خاکستر شدنم را داشت بی واهمه ای مرا انتخاب کرده بود که راه را طی کنم برای آرمانی بس بزرگ که حتی تاب گفتنش نیست...

 اما چرا من

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 19:11  توسط ف. پاکزاذ  |